هـمـای آرزو
مولانا کبیر فرخاری مولانا کبیر فرخاری

به استقبال از مطلع یک قصیده ی غرا از محترم بهادر واصفی که به این مطلع آغاز میشود

 

ای ِ عقاب تیز بین سعی عمل پرور بریز

یا بپر در آسـمان   شـوق یا  شـهپر بریز

 

هـمـای آرزو

ای هـمــــای آرزو در بـام مـیـهـــن پر بریز    چــــــرک دلـهــا را زقـلـب مــردم خـاور بریز

نظـــم انـسـانـی زاسـتـبــداد نـتـوان سـاخـتـن    از اساس هــــر نظـم بی بنیاد از کـشــور بریز

در گـلـوی هــــر مـسـلـمـان تا نمیرد بی ادب    قـطره ی آب هـنـر از بحـــر پر گوهــــر بریز

بی نبرد حـق و باطل داد محکـوم فـناســـــت    بر عـجـوج راه باطــل ســــــد اسکـنـــدر بریز

ای عقاب تیزبین،افـســــرده حالی تا بچـنـــد    "یا بـپـر در آسـمــــان شـوق یا شـهـپـــر بریز"

ســــرفـرازیها نمــی آید به ظلمت بی نبـــرد    در تـبـارز دژ رسـتـم را بخـود سـنـگــــر بریز

دگماتستی فرقت و چند دستگـــی گیرد بکـار    سـنـگ پیش پای را یکـســو ازین معـبــر بریز

جام صهبا از خـم وحــــدت ببر در بزم جمع    جـامـه ی تـقـــوی ز دوش صوفـی بـی بر بریز

تا درد درز گریبان،غـنچـه گردد گـل شگفت    خار و خس از گلشن این خانه ی شش در بریز

دل سیاهی را نگـــردد جامه ی تقوی حجاب    هـر سیه دل را برون از جامه ی مـغـفــر بریز

کـاوه دارد قــــدرت پیکـار با مار و ضحاک    قـبضه ی شـمـشــیر رزم آیین آهـنـگـــــر بریز

پافـشاری بر غـلـــط رفـتن دلیل گـمـرهیست    خـشت کـاخـی را که می سازی بیا از سر بریز

راست راهی را کنی کج درره ی زحمکـشان    بـهــــره کـش را خـائـنـان راه پـیـغـمـبــر بریز

می گـــزیند اسم کافــــر قاضی شرع شریف    مـسـلـم پر از گـنـــــه هـمــبستــر کافـــــر بریز

بحـر مـواج حـوادث،زورق اسـت بی بادبان    ناخـدای کـشـتـی بشکـستـــــه ام لـنـگــــر بریز

گـر وزیر حـج برد پر جیب خالی را به حـج    ریش ناپاکـش چوخـس در آتش مـجـمـــر بریز

تا شود "فـرخاری " گیتی فارغ از ظلــم و ستم

خون سنگین دل به نوک دشنــه و خنجــر بریز


December 21st, 2010


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان